|
!........به خدایی ناشناس،به خدایی ناشناس
|
قرار بود
تنهایت نگذارم
اما چه می شود کرد
با این قلب دقیق
که ثانیه ای فالش نمی زند
و نفسی
که هر چه می کشم
از سماجت اوست!
"علی اسدالهی"
*درست یک ماه دیگه این "بچه " شش ساله می شه!...چقدر هوای عوضی شده....
*این روزها حس آدمیو دارم که یکی زیر پاش لایی کشیده و با مغز خورده زمین و میخواد بلند شه از جاش یکی با لگد میزنه توی ما تحتش!...همه چی به یک بدی خوبه..یا به یک خوبی بد...مثل چند تا دلمه خون خشک شده،مثل تموم اون شبی که به دوستم نگاه کردم و سعی کردم نلرزم سعی کردم گریه نکنم...و بهش گفتم هی باید قوی باشی تو اولین زنی نیستی که این اتفاق واسش می افته کسایی بودند که قبل تو این اتفاق واسشون افتاده هنوز زنده ان تو هم میتونی رفیق!...سعی کردم رفیق باشم...سعی کردی قوی باشی....مثل 5 تا هزار تومنی که توی کیفم مونده و سعی میکنن با دخل و خرج هم بخونن...می فهمی فرداش چقدر اون شبو تا ته دئودنومم بالا آوردم...من بیشتر از تو می ترسیدم اما ظاهر احمقانه امو حفظ کردم!!!
*صبح میرم بخش،عصر میرم سر کار،شب میام خونه و گاهی با مانتو و مقنعه میخوابم،صبح میرم سر کار عصر میرم بخش شب عین جنازه حتی غذا نخورده میخوابم،وقت نت و تایید کامنتا و خوندتونو ندارم،پس احمقانه است اینجا بودنم!.....
*اس ام اس های لعنتی تنهاییم دلیوری نمیده،حتی روز جمعه لعنتی میزنم جایی که اولین بار باشه پامو میذارم اونجا،مثل روزهای بی خاطره،هنوز توی بوی سیگارتم...مثل وقتی که داشتی خداحافظی میکردی چند ثانیه طوری دستاتو نگه داشتم که خودتم یهو گره این دستای احمقانه رو سفت کردی اما من ولش کردم!...
*هنوز خیابونهایی هست که با هم گز نکرده باشیم..چقدر خوبه... لعنت به هوا...لعنت به این بوی عجیب....همه چی خوبه...همه چی خوبه بچه ها پس واسه دوربین لبخند بزنیم!
دارند پاک میکنند
تورا توی دسته های سبزی
پشت سرم زنها..
برای آشهایی که
هر گز باز نخواهی گشت
فکر میکنی اگر هوا طور دیگری شود
من باز هم عاشقت بمانم؟!...
..
یا اگر سیاوش نخواند
"یاد تو هر تنگ غروب"..؟!
دستهایش را بگیر
قهوه اتان را بنوشید
بعد از بوسه ایی عاشقانه
به سقف خانه ام بیا...
در را بسته ام
پنجره را
حتی در دهانم را...
هوا جور دیگری شده....
*سحرم دولت بیدار به بالین آمد/گفت برخیز که آن خسرو شیرین آمد!!!!!!!!!!
شاعر اگر دوباره شدی آفرین به عشق/عاشق اگر دوباره شدی خاک بر سرت!
(شهریار قلی زاده)
بالاخره اتفاق افتاد،اتفاقی که 5 سال از ترس نیفتادنش مثل یک کبک سرم را کردم توی برف
دیگر دوباره شعر نخواهم گفت،دیگر دوباره شعر نخواهم گفت/تکرار می شود به خودش هر روز...و فکر می کند اثری دارد!(سید مهدی موسوی)
باید خوب باشم،امسال سال خوبیست این را درست روز چهارم عید تکرار کردی،امسال سال خوبیست چون تا به امروز از یک حس هیچ وقت استفاده نکرده بودم، که استفاده شد!.......
این روزها حال معمولی دارم،اجبار به خانه نشینی و دراز کشیدن روی تختی که روبه رویش فروغ نشسته و درب اتاقم،هی چشم میذارم که "اگه کی بیاد خوبه..."بعد هر کی که میاد و میره من هنوز حال معمولی دارم!...عوض نشدنی ترین حال ممکن معمولی بودنه!
حال و روزم مساعد الکی است/ترس یک جنگ تازه توی دلم(رقیه خدابنده اویلی)
شاید بعد از عبور از برزخ خرداد فقط نزدیک من نبود که مثل من بود....یک فنجان غزل(عصر شعر دانشگاه) که برایش شب بیداری کشیدیم و تمام بخش ها و کلاسها را دو در کردیم فرصت خوبی بود برای نزدیک تر شدن ما....حالا اصلا حالش خوب نیست مهسا...حالا همش دلشوره ی غم های او را دارم وقتی که حتی به مهم ترین چیزهایمان میخندیم یعنی حال هردویمان ناخوش است مهسا!....واقعیت همیشه ساخته ی دست خود ماست؟!
صد حرف پشت این تن زیباست بانو/هرجا که لازم شد تنت را دربیاور(طاهره نوروزیان)
از مهر 6 و اهواز آن شب خوبی که سرم روی پاهای تو بود از فاصله گتوند تا اهواز از روز چهلم قصیر خیلی گذشته آنقدر که این خاطرات کمرنگ و کمرنگ تر شدند،حتی شعرخوانی جمعه شبهای 12 شب به بعد و ذوق کودکانه ی تو مینا توی ذهنم رژه میروند...شاید باید آلان همین آلان اینجا بودی عزیزم!...خاطرات فقط یعنی ما نمیتوانیم امروز دیگری بسازیم!
که فقط عشق را گرفتی و بعد/صرف هر چیز مبتذل کردی(محمد مبلغ الاسلام)
حال و روز دنیا خوب نیست،به نوعی همه بیمارند و وقتی پا توی توان بخشی میگذارم تفاوت زیادی بین آدمها عادی و بچه های توان نیست....فقط آنها کودکانی هستند نیازمند روابط احساسی بدون نیازهای جنسی و بیرون توانبخشی.....حس خوبی به هیچ چیز قشنگی نداشتن...یعنی تمام دنیا برای استثمار جمع شده اند...دنیا پر شده از روابط بیمار!
هیچ نقاشی،هیچ نقاشی نمیتواند لبخندهای زنی را طعم بزند که من باشم(سامره اسد زاده)
جامِ، جهانی خسته!...حالا که ماتادورها قهرمان یک جهان خسته اند و کارگران سیاه پوست عزیز توی شرکت آدیداس دارند کفش های پای من یا تو را می سازند...ورزشگاههای بزرگی که بعد ها بعد از رفتن تورسیت های عزیز به عنوان یکی از ابزارهای مضر باقی می ماند.....این جهان خسته چقدر نیاز به جام دارد؟
داشتم شاخ در می آوردم که بمانم یا که برگردم/مثل آن روز که پدرم فهمید مادرم عاشق عمویم بود(طاهره نوروزیان)
از بعد دومین جشنواره فرهنگی دانشجویان دانشگاههای علوم پزشکی کشور در مشهد رغبت گذشته را برای شعر خواندن نداشتم!....از بعد عصر شعر یک فنجان غزل اصلا شعر نگفتم.....و لی اینجا را هم نمیتوانستم به امان خدا ول کنم....رستاخیز درست زمانی شروع شد که فصل خوب جوجه رنگی ها ی من تمام شده بود.....حالا هر شب از پشت در اتاقم صدای جیک جیک تابستانه اشان به گوش می رسد.....انگار باز هم فصل خوب جوجه رنگیهاست...........
سه شعر میگذارم دو طرح اول در عصر شعر یک فنجان غزل دانشگاه علوم پزشکی بابل خوانده ام و شعر دوم هم شعر منتخب بخش ویژه اولین جشنواره فرهنگی دانشجویان دانشگاه علوم پزشکی کشور اصفهان است که مربوط می شود پارسال که اگر اصرار دوست خوبم محمد مبلغ نبود شاید این شعر هم شکل نمیگرفت!
شستن روزهای تکراری خو گرفتن به آشپزخانه/عشق معمولی زنی هستم که خودش را به زندگی سنجاق!(وحید نجفی)
1.
زن
همیشه ی خدا
باید آبستن باشد
تا در
روی یک پاشنه بچرخد......
2.
حتما نباید مریم باشی
تا خدا
به تو
عنایت ویژه ای بکند
کافیست
فقط
کمی
زن
باشی!
نمی دانم چرا/هر بار که اسم بمب می آید/پدر دست و پایش را گم می کند(علی اسداللهی)
3.
این روزها از نام تو
فقط توی شهر من
تکثیر شد مثل یک
تنهائی مقدس
توی خیابان های همین عصر
سرگیجه را به میدان نرسیده
با تو
قسمت نشد که
توی میدانِ،یا اصلا همین خیابانِ
شاید همین کوچه ی بن بست!
این روزها
نام تو
توی سلولهای شهر من
قصه ای که آغاز ندارد
پایان نمی شود
دور تسلسل میدان ِ شهید
فلانی کجای کاری؟
توی همین شهر،دورت می زنند
از تو رد می شوند
در تو....
به نام
تکثیر شده ای
در شهر من پر از خیا بان"شهید" شده!
واقعیت همیشه خیلی دیر خودش را نشان می دهد،غریب ترین تفاوت میان خوشبختی و شادی این است که خوشبختی جامد است و شادی مایع!(سالینجر)
یمیل rastakhiiz@yahoo.comحک شد به لطف دوستان با جنبه اگر میخواهید در یاهو اطلاع رسانی شوید ایمیل جدیدم:rahil.hoseini66@yahoo.com
*نام تمام مادران سرزمین من مریم است!
*خدایا من به اندازه ی گناهانم تنهام!
ا
پیش فرض:گاهی میتونی بچرخی و بچرخی و برای پیدا کردن تموم نقاط تاریکی که توی زندگیت هست.. چیزهای قشنگی که نداری...چیزهای قشنگی که داشتی و حالا نداری..چیزهای قشنگی که هیچ وقت نخواهی داشت.
بی فرض:T invert" از اولین علائم انفارکتوس قلبی در نوار قلب"..نمیدونم دقیقا چند وقت از لحظه ی استرس آور اون دقایق گذشته از لبخندهایی که....از حرفهایی که..."ST Elevation علامت بعدی تو نوار قلب.." به چراغ خونه هایی که توی کوهها روشن بودن اشاره کردم و گفتم دوسش دارم..عین ستاره می مونن توی شب....گفتی:بیشترشو دوست داری....Q Pathologic" آخرین تغییریه که تو نوار قلب ایجاد میشه"...
فقط یک فرض:بعد ِنمیدونم دقیقا چند وقته یهو یه صدای نا آشنا پیچید تو مخیله امT invert" بعد 24 ساعت بر میگرده به حالت اولش..".و بعد فهمیدم باید آشنا باشه."STelevation 1تا 3 هفته بعد به حالت طبیعی بر میگرده ".بعد فهمیدم جز چیزهای قشنگی بود که داشتم و حالا ندارم....و نباید...و , و نبایدبخوام...و نمیشه و ن ...ن....Q pathologic" جز تغییرات دائمی انفارکتوس قلب!"
فرض محال: دنبال اتفاق خارق العاده نمیگشتم،چون این دنیا اونقدر تنهاست و عجیب که کسی برای یک کویر گردی سخت ساخته نشده....پس بذار این ستاره های توی کویر من بمونند..همیشه دریا و جنگل برای یه گذر طولانی بهتره تا یه کویر!......فرض محال؟!...T invert?....St elevation? فرض محال که .. باشیQ Pathologic!
جایی برای فرضیه ها نیست!:اینجا یک قسمت کوچیک دنیاست که نمیذاره نه به کویر فکر کنم نه به جنگل و نه به هیچ چیز قشنگی که ندارم و داری و نخواهی داشت و داشته باشیم!...
خانه دوست!...با نمیدونم چند تا معلول ذهنی و نسبتا ذهنی و ........
وقتی اولین بار به عنوان یک غریبه وارد میشی مخصوصا اگر از جنس مونث هم باشی همه میدوان سمتت...تو کیفم یه بسته شکلات گذاشته بودم واسشون..میدونستم خوشحالشون میکنه..اولین کسی که میاد سمتم اسمش محموده...یه لباس خدمت سربازی تنشه...تا منو میبینه" میگه خاله خاله بیا ببین ببین نقاشی کشیدم" دفترشو باز میکنه خونه های و خورشید و چند تا رنگ محدودی که استفاده کرده منو یاد خواهرزاده 7 سالم میندازه...لبخند میزنم یه شکلات میدم دستش میگم قشنگه!....آقای اسکندری مسئول سوم اونجاست با اینکه بعد سکته مغزی که داشته نصف تنش لمس ِ اما با عشق برای بچه های اونجا کار میکنه....با مهربونی ازم استقبال میکنه...از کلاس موسیقی صدای "ای بهار آرزو بر سرم سایه فکن میاد..".بعضی ها که از توانایی ذهنی بیشتری بخوردارن دارن با گیتاریی که برشون میزنن میخونن...میریم سمت زمین فوتبال..ته زمین چند نفر ایستادن با بیل و کلنگی که دستشونه چاله حفر میکنن برای کاشتن درخت..محمود بچه هارو معرفی میکنه..رحمان با دیدن من میگه:اینارو من کندم...سعی میکنم لبخند کشدارمو حفظ کنم...گفتم:شنیدم بلدی گل گلدون بخونی..واسم میخونی؟...دستشو تکون میده" گل گلدون من رفته از یاد من..تو بیا تا نکرده فریاد!" با چنان صداقت کودکانه ای دست و پا شکسته میخونتش که....نمیدونم....کاش...حتی نمیدونم کاش چی...
اگه بخوام از همشون ار شعر خوندن از دغدغه هاشون بگم ..نمیدونم چند صفحه میشه نوشت....اینجارو خیرین اداره میکنن..غیر دولتیه...هوا عجیب سرده اما بچه های بهزیستی لباساشون برای این فصل مناسب نیست....آقای اسکندری میگه شده روزهایی که غذا دیر میرسه و خیرین دیر غذارو میفرستن شده تا غروب به بچه ها نون خالی میدیم..اکثر کارهاشونو خودشون میرسن...تنها چیزی که اینجا بیداد میکنه کمبود محبته....بی سرپرستی و بی خانوادگی..محمود و جعفر کنار هم وای می ایستن تا برام حرف بزنن...آقای حسینی استاد روان پرستاریم بهم یاد داده بود که هیچ وقت از کلمه چرا استفاده نکنم!...به خاطر همین میگم:چی شد که اومدی اینجا آقا جعفر؟..نمیدونم چرا چشاش سرخ میشه..میگه خانواده ندارم..محمود خانوداه داره من اما ندارم...از سوالم پشیمون میشم برا اینکه از این حال و هوا درش بیارم میگم برام شعر میخونی....
یکی از بچه ها گیتار میزنه و جعفر برام تا بهار دلنشین رو میخونه.... و انصافا خیلی خوب میخونه!....
تا بهاردلنشین آمد از سوی چمن
ای بهار آرزو بر سرم سایه فکن
چون نسیم نو بهار بر آشیانم کن گذر
تا که گلباران شود کلبه ی ویران ما!!!
..
......
پس فرض:تو هم مومن نبودی بر گلیم ما!


کنار شعر بایست
اما مکث نکن...
کنار صورتم چسبیده
بغض کالی مثل لبخند!..
تمام لمس شدن لحظه های نزدیکتر...
یک زن
باید همه وجودش را به تو
به من که لمس شده ام!!
به ما
ببخشد مرزی را که از آن عبور کنیم..
میخواهم تمام شوم
زن نباشم
مادر که اصلا!،
نمیتواند جلوی دهانم! را بگیرد
و من که لمست می کنم
و لمس میشوم بین دو هجای تکراری...
سلام!
...
برای ماندنت
لبخند بهانه ی خوبی نیست
بگذار متولد شود
غمی از نو!
*به من بگو دترم!
حالا که تنهاییم
بیا زیر این چتر
باران که تمام شود گور کودکانه ام را گم خواهم کرد
وسعت تابستانی را که زیر پوستم چروک میخورد
تا شهریور این پاییز مگر چند باران و برف فاصله است؟
من بزرگ نمی شوم
رشد نمی کنم
کمی آب بریز زیر پای گلدانم
شاید خاطره ای سبز شود ...
حالا که تنهاییم
بیا زیر بارانم
گریه نمیکنم! ...
♀
امروز:
دیروز فردایی که نمیشه گفت بهش بی اعتقاد شدم یا ....اصلا شبیه من نیست..اصلا نمیفهمم چیزی که میخوام وجود خارجی داره یا نه...فقط میدونم چیزایی که الان دور و برم هستند اون چیزایی نیستن که من میخوام!.....
فلاش بک به تابستان:
فرض کنید جسمی با وزن M و با شتابی برابر با a میره،میره و اصلا به این فکر نمیکنه چه نیرویی داره بهش وارد میشه تا اینکه بالاخره با کله میخوره زمینو میفهمه امروزی هم هست! بله همیشه F=Ma
یک شنبه 26 مهر:
هماتولوژی،خون شناسی،انکولوژی،سرطان شناسی...
مریض تخت 1..اُساره 32 ساله،blood cancer...روسری به سرش بسته،با دستاش سرشو فشار میده میگه بهم دستد نزنید استخوونام درد میکنه!..میخوام وانکو مایسین بهش بزنم..نمیذاره..میگیم میخوای پتدین بزنیم بعد داروهاتو بدیم؟...سرنگ ایمی پنم توی اون یکی دستم خشکش زده...من هنوز به امروزی فکر میکنم که دوروبرم پر چیزاییه که اونی که میخوام نیستن!...
حتی مُسکن هم نمیخواد!
اَُساره.......فقط 32 سالشه یه دختر داره که تهران شیمی درمانی میشه و شوهرش هم توی یه شهر دیگه پرتو درمانی!
فردا:
میدونم هیچی عوض نمیشه،روز میلاد یا...لامذهب نشدم،لائیک هم نشدم فقط میدونم تا امروز هرچی خواستم شاید اشتباه بوده،شاید الان هم دارم اشتباه میخوام...
فرض کنیم جسمی به وزن M با شتاب گرانش زمین تا ارتفاع H میره بالا ..میره..میره..میره..اونجا هیچ حرکتی نمیکنه....تو اوجش سرعتش صفره...اونقدر میره و خفه خون میگره که انرژی معادل u=mgh تو خودش ذخیره میکنه..حالا هرچی که نزدیکتر میشه این U لعنتی بیشتر آزارش میده...داره خفش میکنه...
کسی نیست..منجی براش نیست...اینا همه اثر وضعیتی ِ که بعد یه مدت اشتباه نصیبش شده..هی، کسی قدرتش بیشتر از تو هست؟ فقط اگر قدتمندتر و مهربونتر از تو هست منو بهش معرفی کن!
یک شنبه 3 آبان:
هماتولوژی ! قصه ی عشق!..
روسری سرش نیست..موهاش ریخته..کچل...لباس نارنجی بخش به تنش زار میزنه..نشسته دندوناشو چفت کرده و درد میکشه....دماغش پر از خون لخته شده است و زخمی که مثل جذام داره عمقی تر میشه.....
آمپول GCSF رو کشیدم...میگن ایرانیاش دونه ای 60 هزارتومنه چه برسه خارجیاش...روزی دو تا...تموم دستش کبودی زیر جلد داره..نمیتونم تزریقش کنم..مقاومتی نمیکنه...نا نداره....دکتر پورحسن میاد میگه:نمیتونه تحمل کنه که مایع تو ریه هاشو خارج کنم...
آمپول GCSF رو محبوبه میگره بزنه..من توی اتاق آخر گریه میکنم....
باز هم به خودم فکر میکنم...من دچار ANHDONIA شدم...نیاز به یه معجزه گر دارم
اُساره هم به این فکر میکنه؟!....معجزه......
قبل رفتن از بخش یه نگاه به سرمش میکنم...رگش..قلبش...خون توی بینیش...دلم پیچ میره......
دیروز:
قرار نیست معجزه ای بشه....
سفید بود..
به جای خودم نگاه کردم.....تو هم معجزه نمیشی....
گریه هم دردی رو دوا نمیکنه.....تو هم اشتباهی....قرار نیست منجی کمکی بکنه...اینا همه اثرات وضعی اشتباهاتمه که به حال خودم رها شدم!.....
من هنوز به این فکر میکردم معجزه میشه!....
سر کلاس اول..خبر رسید اُساره دیروز مرد.....اتاق یک خلوت شد.....حالا مرگ معجزه بود یا زندگی؟!...
امروز:
توی مجله غرق میکنم خودمو ..کوئیلو میگه:
هیچ گاه آرزوهایت را فراموش نکن،به دنبال نشانه ها باش....
من فکر میکنم که معجزه میشه ..فردا!...من فقط فکر میکنم ،فقط!
♂♀
برای تو که شاید برگی از پاییزم نباشی
شاید خنده ای روی لبهای تنهایی من
و هنوز هزار حرف نگفته و چشم نباریده ام
ما در سکوت ،
مادر سکوت میکنم....
برای قسمتی که تو نبودی
نیمه ام به ماه رسید
و من به تاراج باغی که شاید برگی از پاییز تو باشم..
اصلا بیا جهان را قسمت قسمت کنیم
توی قسمتِ من، تو قسمت من باش!
و پیش چشم مردهای قصه
بخوان مرا به نام کوچکم....
بزن مرا
به خیابان های نیمه کاره ی پاییزیم..
من معجزه را
تو را
و برگ
برگ
میریزی از چشم های من!
♂♀
*پی اسم تو میگشتم ته ِ یک فنجون خالی/دنبال یه طرح تازه یه تبسم خیالی!