همه چیز قرار نیست مثل توی فیلم ها باشد!قرار فیلم ها همه ی چیزی باشند که روی زمینه!.... بهار اصولا فصل قشنگیه اما این طبیعت نیست که میگه کجا قشنگه و چی قشنگه این ماییم که برامون حتی زمستون و پاییز قشنگ میشه اگه......

دعا کردن رو فراموش کردم اینقدر که این روزها دعا کردم!....راستش رو بخواهید من اون خدای قادر رو نمیشناسم همونی که میگن با قدرتش همه چیز رو درست میکنه!معجزه میکنه..من نمیشناسمش اما تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی همتی کن و بگو ماهیها حوضشان بی آب است!

اگر شما میشناسیدش ازش بخواهید برای پرستاری که همیشه  معجزه های دیگرون رو دیده معجزه کنه!...بهش بگید من منتظرم!!!!!......

خواستم ترانه بنویسم اما ترانه هم قهر کرده!.....با شعری که توی اتفاقهای این روزها زاده شده به روز میکنم و فریاد میزنم: میشود!معجزه!....

این شعر هم تقدیم به حوای من که مادر ندارد و آدم هم نمیشوم به فرشته ای که نیاز ندارد بال داشه باشد!....

 

مادرم زن احمقی است که

هر روز کمی از پدرم را

                         با دعای مرگ راهی خیابان های آبستن میکند

و کمی از آن را توی کابینت برای تنهاییش

                                                         لای شیشه های سس میگذارد

او تمام روز نفرین میکند

در را

دیوار

زما

خودش

وکمی از پدرم را!

مادرم یک فرشته ی احمق است

که هنوز باکره است!

او از روی سادگی هر شب با جبرییل همخوابه میشود

تا یادش برود هنوز کمی از پدر

دارد توی خانه سیگار میشود!

آغز کار وب دوستم پریسا رو هم تبریک میگم و اگر خواستید کمی هوا عوض کنید به

ترانه های بی صدای من سری بزنید!


 

نوشته شده توسط راحیل حسینی در ساعت موضوع | لینک ثابت